وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته باشه.......
وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي.....
وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي 

وقتي دفتر و قلم هم تنهات گذاشته باشن......
وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه و.....
وقتي چشم از دنيا مي بندي و آرزوي مرگ مي كني....
وقتي احساس ميكني احساس مي كني هيچ كس تو را درك نمي كنه ...

وقتي احساس كني تنهاترين دنيا هستي و...

وقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتا خاموش كرد چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه صدا كه صدات كنه ..

من زندگی را برای عشق می خواهم
می خواهم تا ابد عاشق بمانم
می خواهم برای عشق بخندم و برایش گریه کنم
می خواهم با عشق به خدایم برسم
می خواهم عشق را ثابت کنم
می خواهم برای عشق بمیرم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 10:27 توسط محمود جان
|