|
من زندگی را برای عشق می خواهم می خواهم تا ابد عاشق بمانم می خواهم برای عشق بخندم و برایش گریه کنم می خواهم با عشق به خدایم برسم می خواهم عشق را ثابت کنم می خواهم برای عشق بمیرم + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 10:27 توسط محمود جان |
در شب ایستاده ام به تماشای دریای ستارگان و به دنبال ستاره تو میگردم دلم گواه است که خواهم یافت مادر بزرگ در قصه هایش می گفت: _هر کس در اسمان ستاره ای دارد_ من ستاره تو را میشناسم برقش برق چشمان تست و لبخندش شادی لبخند تو گوئی سیبی ست که با تو به دو نیم شده باشد من ستاره تو را میشناسم به یقین خواهمش یافت ........... این را مادر بزرگ در قصه هایش می گفت + نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 10:50 توسط محمود جان |
مادرم گفت شبی
قصه مردن را قصه اتش و خاکستر را لیک چشمان معمائی من محو در ایینه بود و نفهمید چه شد قصه مرگ سالها رفت ولی باز نفهمیدم من قصه مردن چیست مرگ آیا؟ آرامش یک رود پی طوفان است پژمردن صد پنجره در پائیز است یا به قول سهراب: "مرگ در ذهن اقاقی جاری ست" + نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 10:50 توسط محمود جان |
ساحل نشینان پیر باور دارند دریا جنازه را بساحل میدهد ایا من در تو مرده ام که به ساحلم دادی؟ من برروی ماسه ها افتاده ام و نفس می کشم چشم به تو دوخته و جان به اواز جاری تو سپرده ام و مرور میکنم ترا روزها و سالهای پر عطوفت را............. تو دریایم بودی پر طراوت و پر مهر در تمامی طوفانها مرا بعمق می بردی و رهایی از خویشتن عاشقانه تسلایم می دادی در اغوشت بخواب می رفتم اغوشت برایم بهشت امنی بود تو چه بی انتها و پر مهر بودی چه غمگین و صمیمی و پر سوز میگریستی منهم با تو میگریستم نمیدانم چرا؟ چه خوش بود ان روزها اما...افسوس............ + نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 10:49 توسط محمود جان |
10 ثانیه تا انتها ، پایونی بی سر و صدا بی خبر از هر شب و روز ، من و یه شمع نیمه سوز یکی گذشت از ثانیه 9 تای دیگه باقیه ای کاش تو لحظه ای که رفت میدیدمش یه بار دیگه اون دور بود و تو حسرت ثانیه ها که می گذشت ای کاش تو این 1 ثانیه بی بودنش نمیگذشت ساعت میگه 2 ثانیه ، 8 تای دیگه باقیه یه عمر نشستم منتظر کی میگه اینا بازیه فقیر بودن جرم منه ، عاشق بودن تنها گناه یه عمری چشم به در بودم این آخرا هم چشم به راه ساعت بازم بهم میگه 3 ثانیه رفته دیگه خبر داری چه زود گذشت مونده فقط 7 ثانیه هی با خودم گفتم میاد امیدتو ندی به باد داد میزدم پس کی میاد کسی جوابمو نداد من موندم و 2 ثانیه ازم فقط این باقیه ثانیه پشت سر هم رفتن تا 6 و 7 و 8 لحظه تو گوشام داد میزد 8 ثانیه ازت گذشت من موندم و 2 ثانیه ازم فقط این باقیه هنوز نشستم منتظر چشم امیدم ساقیه آی ای خنک باد سحر واسش ببر تو این خبر بگو که من تا آخرین خیره بودن چشام به در ثانیه نهم که رفت مونده فقط 1 ثانیه سرت سلامت نازنین از من یه لحظه باقیه قسمت نشد ببینمت شاید که لایق نبودم منتظرت موندم یه وقت نگی که عاشق نبودم ثانیه 10 گل یاس راحت شدم دیگه خلاص آزاد شدم بیام پیشت بی واهمه چه بی هراس قشنگترین ثانیه هام این 10 تا بود که زود گذشت رویای شیرین بود و ناب چون با خیال تو گذشت + نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 10:48 توسط محمود جان |
در صبح آشنايي شيرين مان ترا گفتم كه مرد عشق ، نئي ، باورت نبود در اين غروب تلخ جدايي ، هنوز هم مي خواهمت چو روز نخستين ، ولي چه سود ! مي خواستي به خاطر سوگند هاي خويش در بزم عشق بر سر من جام نشكني مي خواستي به پاس صفاي سرشك من اين گونه دلشكسته به خاكم نيفكني پنداشتي كه كوزه سوزان عشق من دور از نگاه گرم تو خاموش مي شود پنداشتي كه ياد تو اين ياد دلنواز در تنگناي سينه فراموش مي شود تو رفته اي كه بي من ، تنها سفر كني من مانده ام كه بي تو ، شبها سحر كنم تو رفته اي كه عشق من از سر به در كني من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم روزي كه پيك مرگ ، مرا مي برد به گور من شب چراغ عشق تو را نيز مي برم عشق تو ، نور عشق تو ، عشق بزرگ تو است خورشيد جاوداني دنياي ديگرم + نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 10:47 توسط محمود جان |
|