|
گربه ها ی بالای دیوار یك ، دو قناریهای توی قفس یك ، دو كفشها یك ، دو چشمها یك ، دو خوبی و بدی یك ، دو نفس یك ، دو آدم و حوا یك ، دو نگاه یك و دو نبود + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387 14:47 توسط محمود جان |
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست او رفت و منوتنها گذاشت .... + نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 23:40 توسط محمود جان |
هـمـيشه ايـنگـونـه بـوده اسـت پـيـش از آنـکـه خـوب نـگـاهـش کـنـي. پـيـش از آنـکـه تـمـام حـرفـهـايـت را بـه او بـگـويـي پـيـش از آنـکـه هـمـهي لـبـخـنـدهـايـت را بـه او نـشـان بـدهـي مـثـل پــروانـههــاي زيـبـا بـال مـي گـيـرد و دور مـي شود فـکـر مـيکـردي مـي تـوانـي تـا آخـريـن روز کـه زمـيـن بـه دور خـود مـي چـرخـد و خـورشـيـد از پـشـت کـوههـا سرک ميکشد در کنـارش بـاشـي
يـاد گـرفـتـم كـه عـشـق بـا تـمـام عـظـمـتـش 3-2 مـاه بـيـشـتر زنـده نـيـسـت يـاد گـرفـتـم كـه عـشـق يـعـنـي فـاصـلـه و فـاصـلـه يـعـنـي 2 خـط مـوازي كـه هـيـچـگـاه بـه هـم نـمـي رسـنـد يـاد گـرفـتـم در عـشــق هـيـچـكـس بـه انـدازه خـودت وفـادار نـيـسـت و يـاد گـرفـتـم هـر چـه عـاشـق تـري ، تـنـهـاتـري + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 15:53 توسط محمود جان |
تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني امّا وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي... چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه امّا مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري چه قد سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو دزديده و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز از کينه و نفرت شويحس کني که هنوزم دوسش داري چه قد سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني امّا وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي... چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه امّا مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 22:8 توسط محمود جان |
اي عشق من زماني که در کنار تو هستم مي داني که چه احساسي دارم و زماني که من در آغوش قلبت جاي گرفته ام مي خواهي که از عشق خويش به تو چه بگويم زماني که در کنار تو هستم جهان به زيباترين حد خود مي رسد اي تمام آرزوهاي من به تو نياز دارم اي عشق من اي زندگي من , من را ترک نکن سوگند به باارزش ترين چيزي که در زندگي تو وجود دارد که اجازه نده وجود تو را از من بگیرند و تو را از کنار من دور کنند عزيزم تو امروز بايد اين اعتراف را بداني که عشق تو من را به مرز ديوانگي رسانده است من دوستت دارم دوستت دارم من تو را همراه با آن عشقي دوست دارم که هيچ کس همانند اين عشق تاکنون نديده است واي اي عشق من + نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386 22:30 توسط محمود جان |
من زندگی را برای عشق می خواهم می خواهم تا ابد عاشق بمانم می خواهم برای عشق بخندم و برایش گریه کنم می خواهم با عشق به خدایم برسم می خواهم عشق را ثابت کنم می خواهم برای عشق بمیرم + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 10:27 توسط محمود جان |
در شب ایستاده ام به تماشای دریای ستارگان و به دنبال ستاره تو میگردم دلم گواه است که خواهم یافت مادر بزرگ در قصه هایش می گفت: _هر کس در اسمان ستاره ای دارد_ من ستاره تو را میشناسم برقش برق چشمان تست و لبخندش شادی لبخند تو گوئی سیبی ست که با تو به دو نیم شده باشد من ستاره تو را میشناسم به یقین خواهمش یافت ........... این را مادر بزرگ در قصه هایش می گفت + نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 10:50 توسط محمود جان |
مادرم گفت شبی
قصه مردن را قصه اتش و خاکستر را لیک چشمان معمائی من محو در ایینه بود و نفهمید چه شد قصه مرگ سالها رفت ولی باز نفهمیدم من قصه مردن چیست مرگ آیا؟ آرامش یک رود پی طوفان است پژمردن صد پنجره در پائیز است یا به قول سهراب: "مرگ در ذهن اقاقی جاری ست" + نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 10:50 توسط محمود جان |
ساحل نشینان پیر باور دارند دریا جنازه را بساحل میدهد ایا من در تو مرده ام که به ساحلم دادی؟ من برروی ماسه ها افتاده ام و نفس می کشم چشم به تو دوخته و جان به اواز جاری تو سپرده ام و مرور میکنم ترا روزها و سالهای پر عطوفت را............. تو دریایم بودی پر طراوت و پر مهر در تمامی طوفانها مرا بعمق می بردی و رهایی از خویشتن عاشقانه تسلایم می دادی در اغوشت بخواب می رفتم اغوشت برایم بهشت امنی بود تو چه بی انتها و پر مهر بودی چه غمگین و صمیمی و پر سوز میگریستی منهم با تو میگریستم نمیدانم چرا؟ چه خوش بود ان روزها اما...افسوس............ + نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 10:49 توسط محمود جان |
10 ثانیه تا انتها ، پایونی بی سر و صدا بی خبر از هر شب و روز ، من و یه شمع نیمه سوز یکی گذشت از ثانیه 9 تای دیگه باقیه ای کاش تو لحظه ای که رفت میدیدمش یه بار دیگه اون دور بود و تو حسرت ثانیه ها که می گذشت ای کاش تو این 1 ثانیه بی بودنش نمیگذشت ساعت میگه 2 ثانیه ، 8 تای دیگه باقیه یه عمر نشستم منتظر کی میگه اینا بازیه فقیر بودن جرم منه ، عاشق بودن تنها گناه یه عمری چشم به در بودم این آخرا هم چشم به راه ساعت بازم بهم میگه 3 ثانیه رفته دیگه خبر داری چه زود گذشت مونده فقط 7 ثانیه هی با خودم گفتم میاد امیدتو ندی به باد داد میزدم پس کی میاد کسی جوابمو نداد من موندم و 2 ثانیه ازم فقط این باقیه ثانیه پشت سر هم رفتن تا 6 و 7 و 8 لحظه تو گوشام داد میزد 8 ثانیه ازت گذشت من موندم و 2 ثانیه ازم فقط این باقیه هنوز نشستم منتظر چشم امیدم ساقیه آی ای خنک باد سحر واسش ببر تو این خبر بگو که من تا آخرین خیره بودن چشام به در ثانیه نهم که رفت مونده فقط 1 ثانیه سرت سلامت نازنین از من یه لحظه باقیه قسمت نشد ببینمت شاید که لایق نبودم منتظرت موندم یه وقت نگی که عاشق نبودم ثانیه 10 گل یاس راحت شدم دیگه خلاص آزاد شدم بیام پیشت بی واهمه چه بی هراس قشنگترین ثانیه هام این 10 تا بود که زود گذشت رویای شیرین بود و ناب چون با خیال تو گذشت + نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 10:48 توسط محمود جان |
|